تبليغاتX
خلوت با غم
شرح وقایع و رویدادهای زندگی عاشقانه

       دیگه ازت بدم میاد . . . بدم میاد . . . بـــــــــــدم میـــــــاد . . .

دیگه برام مهم نیست نبودنت کنـــــارم          من بی خیالت شدم حوصله اتم ندارم

دلم میخواد که بی تو تنهای تنها باشم         عطر نبودنت رو رو لحظه هـــــام بپاشم

دیگه ازت بدم میاد پیشم نیا عروسک          بهـونه گیر اخمــو! عروسـک بی نمـک !

دیگه برام مهم نیست نبودنت کنـــارم          بــــرو بابا ولم کن من دیگه بی خیـالم

حالا که نیستی پیشم دردو غمی ندارم      از روزی که تو رفتی همش تو عشق و حالم

 

دیگه ازت بدم میاد پیشم نیا عروسک         بهونه گیر اخمـو !عروسک بی نمـــــک !

دیگه ازت بدم میاد خیلی دلم ازت پره        بدون که هیشکی مثه من گول تورو نمی خوره

اسم منو دیگه نیار حتی سراغمم نیا        یا آدم خوبی بشو یا توی تنهــایی بمیر

دیگه ازت بدم میاد پیشم نیا عروسک        بهونه گیر اخمـو! عروسک بی نمـــــک !

 

                      دیگه ازت بـــــــــــدم میـــــــــــــاد. . .!!!

         بدم میاد . . . بدم میـــاد . . . بدم میـــــــــاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 15:37  توسط شاهین  | 

خدا رودوست دارم چون با هر usernameكه باشم منو connect مي كنه

خدا رودوست دارم چون تا نخوام منو dc نمي كنه

خدا رودوست دارم براي اينكه با يه delete همه چي رو پاك ميكنه

خدا رودوست دارم براي اين همه friend كه برام add مي كنه

خدا رودوست دارم براي اين همه wallpaper كه update میکنه

خدا رو دوست دارم چون با اين كه خيلي بدم امامنو boot  نمی کنه

خدا رودوست دارم چون با این که همه چیمو می دونه اما send to all نمی کنه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 15:30  توسط شاهین  | 

زندگي زيباست نه به زيبائي حقيقت

حقيقت تلخ است نه به تلخي جدائي

جدائي سخت است نه به سختي تنهائي

براي رسيدن به چيزي كه تا حالا بهش نرسيدي بايــــــــــــــــــــــــد

كسي بشي كه تا حالا نبودي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 15:23  توسط شاهین  | 

                                  Rose                       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 15:8  توسط شاهین  | 

دوستت دارم ، دوستت دارم
 به لطافت برگ گل
به ظرافت و زيبايي گل رز ، نرگس ، مريم
 به لطافت شبنم صبحگاهي ، به استقامت كوه ، به پختگي پير دهر
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 به اندازه يك دنيا پر از محبت ، به تو عشق مي ورزم
 كاش كه اين عشق را با محبت پاسخ دهي
 دوستت دارم ، دوستت دارم
عشق من منتظرت مي مانم ، تا قيامت ، تا دنيا هست
 تا روزي عشقت را نثارم كني
دوستت دارم ، دوستت دارم
 مرغ عشق زيباي من
 فرسنگها از من دوري و روحم متعلق به توست
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 دوستم داشته باش ، تا اعماق روحم از عشق تو لبريز شود
 اميد به تو دارم ، اميدم را نااميد نكن
 محبوب من ، دلدار من ، عشق من
 دوستت دارم ، تا دوستم داشته باشي
 مرغ عشق من ، جفت زيباي من
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 اگر بدانم كه عاشقم هستي و مرا مي خواهي
 غم هجرانت را به جان مي خرم
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 مرغ عشق من ، جفت زيباي من
 اميد و آرزويم ، تا آخر عمر منتظرت مي مانم  دوستت دارم ، دوستت دارم
    
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 14:52  توسط شاهین  | 

اي تعلق خاطر من : اسان تو را نيافتم که به ساده ديدنت عادت کنم اگر روزي از سر خشم خنجري به قلب من فرو کني اين تو يي که مي ميري چون هميشه تو در قلب مني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 12:45  توسط شاهین  | 

از من سیری؟

از من که تا به امروز برای گذشت ثانیه های تو صبر کرده ام.

از من متنفری؟

از من که سالهاست برای تو ترانه مینویسم.

از من دلگیری؟

از من که بارها نامه هایم را با اشک و خون برایت نوشته ام.

چگونه؟

چگونه بنویسم که هنوز هم عاشقم، هنوز هم دیووانه و درگیر لحظه های

بی تو بودنم.

چگونه؟ آه، چگونه از من متنفری؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 20:35  توسط شاهین  | 

چه کسی خواهد دید  

                           مردنم  را بی تو 

                                                         گاه می اندیشم

     خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

                          روی خندان تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید      

                                   و تکان دستت                                          

                  که مهم نیست زیاد

                           و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق    

                تو خاکستر کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 20:31  توسط شاهین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 8:44  توسط شاهین  | 

تمام شد....نیرویم را می گویم....زندگی ام را می گویم....

تمام شد.....تو را می گویم...من را می گویم......

گیتار هست....قرصهایم خواهد آمد....و میانترمها در راه .....متاسفم دیگر نمی توانم به تو بیندیشم

دیگر نمی توانم همبازی تو در این بازی - و تنها یک بازی - تو باشم....

دیگر نمی خواهم به کسی فکر کنم که...........................

حتی اگر نتوانم قرصهایم هست.....و گیتارم ...که به خاطر تو شروع شده بود......و مبانترمهایم............................

می توانی حس کنی ؟ در کله پوکت جا می گیرد که چند روز در التهاب آمدنت منتظر نشسته بودم؟.....

تا در شبی که همه چیز برای شاد بودن ـ لحظه ای شاد بودنم ـ مهیا بود با تو ...از دور خوش باشم؟

و تو اینچنین ...اینچنین بی رحمانه دور می شوی؟؟............................

گاهی شک می کنم...گمان می کنی کیستی ؟ ...گمان می بری چیستم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 8:41  توسط شاهین  | 


شب بروي جاده نمناک سايه هاي ما ز ما گويي گريزانند
دور از ما در نشيب راه
در غبار شوم مهتابي که مي لغزد
سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاک
سوي يکديگر به نرمي پيش مي رانند
شب بروي جاده نمناک
در سکوت خاک عطر آگين
نا شکيبا گه به يکديگر مي آويزند
سايه هاي ما...
همچو گلهايي که مستند از شراب شبنم دوشين
گويي آنها در گريز تلخشان از ما
نغمه هايي را که ما هرگز نمي خوانيم
نغمه هايي را که ما با خشم
در سکوت سينه مي رانيم
زير لب با شوق مي خوانند
ليک دور از سايه ها
بي خبر از قصه دلبستگي هاشان
جسمهاي خسته ما در رکود خويش
زندگي را شکل مي بخشند
شب بروي جاده نمناک
اي بسا من گفته ام با خود
"زندگي آيا درون سايه هامان رنگ مي گيرد؟
يا که ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم ؟"
اي هزاران روح سرگردان
گرد من لغزيده در امواج تاريکي
سايه من کو؟
سايه من کو؟
من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من روي معبر ها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذر ها
او چرا بايد به جستجوي خويش
روبرو گردد
با لبان بسته درها؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه ؟
او چرا بايد ز نوميدي
پا نهد در سرزميني سرد و بيگانه ؟!
آه...اي خورشيد
سايه ام را از چه از من دور مي سازي ؟
از تو مي پرسم :
تيرگي درد است يا شادي ؟
جسم زندان است يا صحراي آزادي ؟
ظلمت شب چيست؟
شب
سايه روح سياه کيست؟
او چه مي گويد؟
او چه مي گويد؟
خسته و سرگشته و حيران
مي دوم در راه پرسشهاي بي پايان....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 8:38  توسط شاهین  | 

دستهايم سرد است و ذهنم در انديشه اي بيمار گرفتار...قلبم در تکرار بينهايت خود مرا به زنده ماندن مي خواند و به زندگي ...
من نفس مي کشم مي خندم مي رقصم اما با خود بيگانه ام نگاه که به خودم مي کنم وحشت تمام وجودم را مي گيرد ..انگار که با تمام افکار شومم روبرو شده ام
از آيينه به چشمهايم و از سياهي چشمانم  به نااميدي قلبم  مي رسم  ...
تو تنها نشسته اي ..تو باز هم تنها نشسته اي درست مثل روز اول....
اما خاطرات نيز پوسيده اند.....
نگاهت نمي کنم ..چند روز است که نگاهت نکرده ام از آن شنبه که کلاس نيامدم تا دوشنبه که تو نيامدي و تا چهارشنبه....
اما راستش را بخواهي دلم برايت تنگ شده است
دلم برايت تنگ شده است ...و همين يک جمله ساده چه زيبا مي تواند بگويد که چقدر دلم برايت تنگ شده است
براي بودنت ...براي بودنت و بودنت ...و تنها بودنت ...و حجم ساده بودنت....

از رفتن..

بمان با من صبور خوب من
بگير از من تمام هستي ام را
ببين بي تو در اين آواز بي رويا
در اين برزخ   در اين تنها
                  چه ليلا وار مي گريم
صبور خوب من ....
             وامانده ام بي تو
بمان با من
نرو هرگز
که من از رفتنت در خويش مي ميرم
تو را در خواب هر شب
براي آخرين ديدار
               در آغوش مي گيرم
صبور خوب من تنها نرو
بي تو
شبي در وحشت و ترديد مي ميرم
تو را در اشک مي بينم
تو را از زجه مي گيرم
تو را هر شب به پاس آخرين ديدار
در آغوش مي گيرم
.....
براي آخرين پرسش
براي اولين بار
بگو با من  بگو با من
چرا رفتي ؟
صبور خوب من آخر ندانستی
که تو -ای خوب من - هستیم بودی ..
بگو با من چرا آخر نفهمیدی
که با رفتن سرود نیستی را
برای قلب من آهنگ کردی
چرا رفتی ؟
تو حجم بودنم را با خودت بردی
و من هر شب
در این کابوس بی پایان
در این آواز بی آهنگ
برای رفتنت بی من
هزاران بار می گریم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 8:20  توسط شاهین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 13:59  توسط شاهین  | 

سلام .

این وب لاگرو تقدیم میکنم به ۲ختری که منو به زندگی امیدوارکرد.

تقدیم با احترام به iyda خانوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 12:5  توسط شاهین  | 

سلام به دوستان عزیزم.

من این وب لاگرو برای این باز کردم که بتونم حرفای دلمو به تموم دنیا و گوش تموم آدماش برسونم.

چون تو این دنیا نامردی و بی وفایی رسم شده.

به امید روزی که همه گی دست به دستای هم بدیم و قلب کسانی که دوستشون داریم رو نشکنیم.

انشاِاللۀ.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 11:55  توسط شاهین  |