
گفتی شتاب رفتن من از برای توست
آهسته تر برو که دلم زیر پای توست
با قهر می گریزی و گویا که غافلی
آرام سایه ای همه جا در قفای توست
ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی؟؟؟
رفتی ؟ بسوز ، اینهمه آتش سزای توست..
|
شرح وقایع و رویدادهای زندگی عاشقانه
|


که به فکر دریا و آسمان نگاه تو باشم
دلم می خواهد
چشمانم را ببندم
و فردا صبح
یک ماهی کوچولوی قشنگ
مرا از خواب بیدار کند ...
دیگر خسته تر از آنم
که به فکر دریا و آسمان نگاه تو باشم
دلم میخواهد دریا و
آسمان نگاه تو باشم !
امروز جمعه است ... هوا ابری است ... امروز خجالت کشیدم از خودم از بس که این چند روز خسته و عصبی و گریون بودم ... سعی کردم پا به پاشون بخندم و شیطونی کنم و بشم همون دختر بلای قدیمی ... مامان دیشب اومد توی اتاق کارم و گفت: دلم برای اون دختر شلوغ پر سر و صدا و شاد تنگ شده و من خیلی ناراحت شدم ... به خودم گفتم : خیلی بدی ... اونها مگه چه گناهی کرده اند ؟ امروز برای همشون فال قهوه گرفتم و تاروت ... خیلی خندیدیم ... فال تاروت مامانی کارت عشق افتاده بود ...اینقدر سر به سر مامانی گذاشتم که نگو ... الان که دارم اینها رو تایپ می کنم ساعت ۹:۱۷ دقیقه است ... راستی عصر بهش زنگ زدم که بهش بگم فال تاروت اون چی در اومده !!!!!!!! ۳ تا زنگ خورد و جواب نداد منم ادامه ندادم !!! عمیقا" احساس می کنم انرژی ام داره تحلیل می ره ... دیگه چیزی به آخر جاده نمونده !!!!